I"m 24
موبایل جدید من و همسر
با کارشناسی و مشاوره داداشی
امشب سومین شب متوالی هست که بعد از ساعت 2:30 بامداد می خوابم و باید قبل از ساعت 5 بامداد بیدار بشم!
سه شنبه شبکار بودم با خانوم امیری و بنده "مسئول بخش" (!) بودم . بخش هم فوق العاده شلوغ و پرکار بود . هر دو ، تا ساعت 2 بدو بدو داشتیم ساعت 2 یه کمی اوضاع سر و سامان گرفت ساعت 2:15 من رفتم خوابیدم تا ساعت 4:15 ... صبح جفتمون کمردرد و سردرد و پادرد بودیم و دیگه ثانیه های آخر شده بود طولانی ترین ثانیه های دنیا ...
صبح روز بعد اومدم خونه اما نتونستم بخوابم چون باید مقدمات مهمونی رو محیا می کردم . مجدد بدون وقفه تا ساعت 3 بامداد بیدار بودم ساعت 3 تا 6:30 خوابیدم و بعد دوباره بیدار تا همین حالا ...
امشب بالاخره اون جون کندنی که باید کنده میشد کنده شد . خونواده همسر رو دعوت کرده بودم و حقیقتا از همه چی براشون مایه گذاشتم . یه کیک شکلاتی درست کردم ، گز و شکلات و میوه و چای آماده کردم . سوپ شیر پختم . دسر رنگین کمان و سالاد فصل و غذای اصلی هم چلو جوجه و خورش کرفس ...
ولی 3شبه که نخوابیدم ...
خدا رو شکر که هر چی بود و هر چی شد از گردنم رد شد .
4 روز مرخصی گرفته بودم و یه جورایی عملا از فردا تعطیلات من شروع میشه و من دلم می خواد از همه چی و همه جا مرخص باشم . ساعت 5 صبح فردا میریم مشهد تا یکشنبه ...
دلم می خواد از همه چی دور باشم و هرکاری عشقم می کشه انجام بدم .
حیف این ماه حقوقم رو تا ریال آخرش خرج کردم وگرنه یک ولخرجی درست و حسابی هم می کردم که جیگرم حال بیاد.
پ.ن :
موهامو کوتاه کوتاه کردم (فارا90) و رنگ شکلاتی زدم . قشنگه بهم میاد .
یه لباس چارخونه اسپرت قرمز مامان واسم خریده خیلی نازه دلم می خواد برم یه عینک با فریم ظریف مشکی بگیرم با این موهای کوتاه و اون لباسه میشم مثل این بچه مثبت های فیلما امتحان کردم که میگم. بهش چی میگن ؟ geek fashion ؟
از این عینک ها
گاهی یادم میشه که آدم ها دلشون برای من هم تنگ میشه ...
یا نه ...
بهتره بگم اصلا باور ندارم که آدم ها دلشون برای من تنگ بشه ...
امروز ظهر خاله پیامک داد "دلم هواتو کرده اگه می تونی بعد از ظهر یه سر بیا اینجا" و من این پیامک رو با تعجب خوندم و جواب دادم "سعی می کنم یک ساعت قبل از شیفتم (ساعت 6 تا 7) بیام" . دلیل قبول کردنم این نبود که من هم دلم می خواد ببینمش فقط به خاطر این بود که در مقابل خواهش های نزدیکان مخصوصاً خواهش های عاطفی توان "نه" گفتن ندارم .
امشب شب یلداست و من طبق معمول شبکار هستم . همکارم هم یه طرحی تازه کار و پرحرف هست که بعد یک ماه هنوز راه نیفتاده !
خدا امشب رو به خیر بگذرونه ...
این کلوچه های کشمشی رو امروز درست کردم . چند دونه واسه خودم می برم بیمارستان بقیه ش رو هم واسه مسعود میذارم که با شیر نوش جان کنه .
این روزها بیمارستان خیلی شلوغ شده . اینقدر خسته میشم که به برنامه هام نمیرسم . البته گاهی هم تنبلی می کنم اما در کل خیلی خسته هستم .
فردا دوتا آزمون دارم که جفتشون مربوط به کامپیوتر میشه حالا بعداً میام میگم چیکار دارم می کنم .
فعلا...
پ.ن : I"m depres
الان من چرا باید همراه با اشک های الینا برای مرگ بانی (فیلم the vampire diareis - قسمت چهارم از فصل پنجم) اشک بریزم ؟!
یه همچین آدم احساساتی مزخرفی هستم که حتی برای ناراحتی یه خون آشام قاتل توی یک فیلم (!) اشک می ریزم !
گاهی حالم از احساسات خودم به هم می خوره !
.: Weblog Themes By Pichak :.