سفارش تبلیغ
صبا ویژن


11:42am :

امروز صبح به زور از خواب بیدار شدم . ساعت 7:15 با تاکسی به بیمارستان رفتم . نزدیک بیمارستان بودم که فرشته تماس گرفت و گفت مطمئنی ما الان ccu داریم ؟! با تعجب گفتم آره مطمئنم چطور مگه ؟! گفت چون یک گروه دیگه اومدن کلید گرفتن و ...
من از همه جا بی خبر ، به محض رسیدن دویدم توی بخش ccu و جریان رو از استاد پرسیدم در اخر متوجه شدیم اینایی که کلید گرفتن گروه عصر هستند و به دلایلی امروز با ما هستند . خلاصه 8 نفره شدیم .
و اما اندر اتفاقاتی که افتاد :
درسا گفت که بدجوری علی و اون دختره رو جزونده و هنوز هم قصد داره بیش از این پیش بره و انتقام بگیره در نتیجه با دختره رو هم ریختن (مثل اینکه اونم گول خورده بدبخت)
کتاب و جزوه درسا قبل از tea time گم شد و من و درسا شدیدا به تکتم شک کردیم . بعد از tea time اطراف دستگاه ECG پیداش کردیم در صورتی که درسا توی اتاق rest گذاشته بود!
تکتم توی رختکن (اتمام شیفت امروز) با افاده تمام می گفت : بچه ها می دونید استاد به من چـــــــــی گــــــــفت؟ درسا پرسید چی ؟! تکتم ادامه داد : گفت خانوم شما جزء گروه من هستیـــــــــــد یا از دانشجوهای خانوم فیض آبادی؟ منم گفتم نه من دانشجو شما نیستـــــــــــــم گروه عصر هستـــــــــــــــــــم. استاد هم گفت خیلی حیـــــــــــــــــف شد به نظر میاد دختر فعالی باشید کاش دانشجو من بودید می تونستیم تبادل نظـــــــــــــر خوبی با هم داشته باشیــــــــــــــــــــــم!
دختره ی کثیف ! ازش متنفرم . اینو فقط گفت واسه چزوندن من ... هرچند بعید می دونم حقیقت چیزی باشه که از دهان تکتم بیرون میاد ...
جلوی درب بیمارستان که داشتیم همه با هم خداحافظی می کردیم دوباره تکتم دهنشو باز کرد : بچه ها میاید بریم بستنی شــــــــــــــــاد ، همین رو بــــــه رو؟
هیچکسی موافقت نکرد و هرکسی راه خودشو رفت.
هرچی فکر می کنم می بینم توی دنیا از 4 نفر متنفرم یکیش همین دختره ی بی چشم و رو هست . از 2نفرشون از همه بیشترتر متنفرم که باز هم یکیش همینه 

8:06pm :

اصلا از تمرین رانندگی امروزم راضی نبودم ! خیلی حواس پرتم ، خیلی بی دقتم ، خیلی ... اه

9:30pm :

شام امشب
کوفته ...
دست پخت من ...

 

 




تاریخ : شنبه 91/2/16 | 10:30 عصر | نویسنده : Nurse | نظر

  • آنکولوژی | اخبار وب | تیم بلاگ