9am :
ساعت 7 صبح به سمت حرم حرکت کردم .
توفیق اجباری بود . (به خاطر خاله یکی از دوستان ...)
هر کاری کردم نتونستم برای کسی جز ایشون دعا کنم ! (حتی برای خودم ... ) انگار فقط و فقط نایب الزیارة بودم و بس...
دلم نمی خواست از حرم بیرون بیام ... دلم شکست ...
الان توی اتوبوس نشستم و می خوام برم تربت حیدریه
6:40pm :
حوصله م سر رفته دارم دیوونه میشم ! تا این حد که از بی حوصلگی سردرد شدم ! از ظهر تا حالا همش فیلم های تکراری نگاه کردم دیگه واقعا داره حالم به هم می خوره ...
مامان میگه خوب تو که می دونی نمی تونی تربت دوام بیاری چرا مشهد نموندی ؟! میگم خوب آخرش چی ؟ مجبورم چند ماه دیگه بیام تربت زندگی کنم (به خاطر کار و شغل همسرم)
واقعا من چی کار می خوام بکنم اینجا؟!
8pm :
ریواس ...
اینم از اون خوراکی های بهاره که در مقابلش کنترل ندارم .
از ظهر به بعد اعصابم خورد بود و حوصله م سر رفته بود . خوب اینطور موقع ها که می دونید چی میشه دیگه ؟ من اینقدر می خورم تا صدای انفجار بلند بشه ! از این جهت فردا احتمالا برم استادیوم بدوم و اینا ...
.: Weblog Themes By Pichak :.