1:30pm :
خسته ام ... خیلی
از صبح رو دوپا ایستادم . پاهام دیگه جواب نمیده
4:29pm :
ازتون راضی نیستم که بهم دروغ گفتین ! اگه از همون اول راستشو می گفتین چه فرقی به حال شما می کرد که نزدیک 4 سال اینطوری باعث آزار من شدید ؟! نمی دونستید آسیب می بینم ؟! باشه اما من واقعا اذیت شدم.
می خوام واقعا بدونم چه نفعی برای شما داشت که 4 سال این حس رو به من القا کنید که زیر دینتون هستم و قراره با این دین زندگیم چندسال دیگه هم ادامه پیدا کنه ؟!
از همه تون بدم اومد .
اول که حقیقت رو فهمیدم فکر می کردم شاید من اشتباه شنیدم ! شاید ساخته ی ذهن خودم بوده یا هر چیزی شبیه به این خیلی از این خیال و از خودم عصبانی بودم تا اینکه از مامان پرسیدم دیدم نه ! نــــــــه مشکل از گوش های من بوده نــــــه ساخته ی ذهن من !مامان و بابا و مادربزرگ و ... همه همین چیزی که من شنیدم توی ذهنشونه!!!
5:34pm :
اندی استار : کار عشق همینه ... آدما رو عوض می کنه
لکسی : وقتی آسیب پذیر بشی ، می تونی عاشق بشی
جنا : باید بتونم اعتماد کنم . اصل هر ارتباطی همینه ، درسته ؟
10:13pm :
توی این فصل یه چیزایی هست که من اصلا در مقابلش از خودم کنترل ندارم . مثل :
چغاله بادام...
گوجه سبز ...
.: Weblog Themes By Pichak :.