سفارش تبلیغ
صبا ویژن

 


10am :

قطر مردمک ها و GCS بیمارم رو بررسی می کردم که یک مرد پر انرژی با صدایی آشنا وارد ICU شد ...
 _ سلام بر نیروی جوان و پر انرژی ای که ید خدا بر روی زمین هستند . سلام بر دوست داشتنی ترین خلق خدا ...
همینطور پشت سر هم ادامه میداد. گان پوشیدو جلوتر اومد به چشم های خودم شک کردم ! یعنی این خودشه ؟ این اونه یا اون اینه ؟ برادرشه ؟ ... 
صداش ، لحن صداش ، نگاهش ، چهره ، حرکاتش ، استیل ایستادنش، راه رفتنش ، عینک گذاشتنش ... همه و همه با آقای رضا کیانیان (بازیگر) مو نمی زد! از جهتی چون شنیده بودم رضا کیانیان هم مشهدی هست کنجکاوتر شدم که این کیه ؟! رفتم جلو آهسته توی گوش استاد زمزمه کردم این آقای دکتر فامیلشون چیه ؟ گفت چطور ؟ گفتم آخه خیلی شبیه اون آقای بازیگر رضا کیانیان هست . گفت آره خیلی شبیهه ولی نه ایشون با اون بازیگر مدنظر شما نسبتی نداره. روم نشد بیشتر از این کنجکاوی کنم ولی تمام مدت هر وقت صداش میومد یا میدیدمش شوکه می شدم ! این اواخر صداشو که میشنیدم خنده م میگرفت (دست خودم نبود)

 

11:30am :

دکتر k و سرپرستار از لحظه ورود دکتر تا انتها کاملا مکالمه انگلیسی داشتن . ورود ، احوال پرسی ، شوخی هاشون ، ویزیت ، خداحافظی و ... حتی یک کلمه فارسی صحبت نکردند .
یه لحظه احساس کردم دارم فیلم بدون دوبله انگلیسی تماشا می کنم! لهجه انگلیسی سرپرستار عالی بود . خیلی خوشم اومد دلم می خواد قبل از اینکه خیلی از سن و سالم بگذره یه روزی بتونم اینطوری روان و قشنگ مثل زبون مادری ، انگلیسی صحبت کنم . 

12:05pm :

در حال گاواژ هستم .
من : درسا جان همین درب شربت رو می بندی ؟
درسا : آره عزیزم
من : ممنونمتبسم 
درسا در حال بستن درب بطری صورتش رو جمع می کنه و میگه : این چیه بهش میدی ؟ بوی چی میده ؟!
من با لبخند جواب میدم : مخدر هست . می خوای ؟
درسا چهره ش باز میشه و می خنده و جواب میده : اگه بشه که خیلی خوبه 

7pm :

نسرین ساعت 2:30 پیامک داد که بعد از ظهر چه کاره ای ؟ میای بریم بیرون ؟
منم از خدا خواسته گفتم آره میام
خلاصه بعد از کلی گفت و گو تصمیم به این شد که ساعت 4 قرار بذاریم با هم بریم الماس شرق .
اونجا غیر از فروشنده ها تقریبا هیچ مشهدی (بومی) نبود . 99 درصد مسافر بودن! 
اول بسم الله اسماء زنگ زد به نسرین که بابا داره میاد خونه زودتر برگرد . یعنی خیلی زیبا زد توی حالمون !
یه خورده  مغازه ها رو گشتیم . یک بلوز خیلی خوشکل دیدیم که چشم جفتمون رو گرفته بود . من ازش صرف نظر کردم و نسرین خریدش . بعد از اون رفتیم ترشک آلبالو گرفتیم روی نیمکت نشستیم و خوردیم و فشار جفتمون افتاد . از اونجا به زور خودمون رو کشوندیم رفتیم 2تا اشترودل و یه دونه ذرت گرفتیم و با هم خوردیم .
دیگه ساعت 6 شده بود و نسرین باید قبل از 7 خونه می بود . سوار اتوبوس شدیم و پیش به سوی خونه ... 
گردشمون فقط 2تا حسن داشت یکی اینکه سی دی نسرین رو بهش پس دادم و دوم اینکه نسرین یک بلوز خوشکل خرید 

8:30pm :

وقتی به خیلی وقت پیش ها مثلا دوران دبیرستان و راهنمایی فکر می کنم باورم نمیشه که اون من بودم ! همه رو انکار می کنم . مثل خواب می مونه . یک دروغ تلخ ...

 9:12pm :

دیمن : ... زیبایی کاترین به همینه ، همیشه به هر چیزی که می خواد می رسه ... 

 




تاریخ : پنج شنبه 91/2/7 | 10:0 عصر | نویسنده : Nurse | نظر

  • آنکولوژی | اخبار وب | تیم بلاگ