سفارش تبلیغ
صبا ویژن


11:30am :

موضوع اینه که من واقعا 59 کیلو شدم !
درسا میگه شاید به خاطر اینه که مجبوریم شب با استرس بخوابیم و سحر از خونه بزنیم بیرون...
نمی دونم شاید ... در هر صورت من خیلی هم واسه رژیم گرفتن و وزن کم کردن خودمو اذیت نکردم 

4:27pm :

اینجا مرکز درمانی سالمندان...
دارم دیوونه میشم ! روز اولی با مدیر مرکز دعوام شد!
مامان مدیر اینجا و یکی دو ساعت با من بود که مثلا منو با محل و افراد آشنا کنه و ... . وقتی داشتم V/S می گرفتم اونم متوجه شد که فشار خون آقای T کمی بالاست . مامان مدیر گفت یه کاپتوپریل بهش بده . منم فکر کردم کاره ای هست و باید ازش اطاعت کنم خوب البته فشار آقای T هم کمی بالا بود با این حال اطاعت کامل نکردم و نصف کاپتوپریل رو بهش دادم . من توی نیم ساعت اول چه بدونم که هر کسی اینجا چه کاره هست و اوضاع از چه قراره ! آقای J هم فشارش پایین بود . مامان مدیر گفت یه لیوان شربت بگو سنم براش درست کنه ولی باز هم گفتم نه بذارید پرونده رو چک کنم . چک کردم و متوجه شدم آقای J مبتلا به دیابت هست گفتم نه ، فقط یه کمی کشک رقیق شده مثل دوغ براش درست کنند .
مامان مدیر پاشو از مرکز گذاشت بیرون خود خانم مدیر با من تماس گرفت که تو چرا سرخود بهشون دارو میدی ؟! اینجا همه سالمند هستن تو حق نداری حتی یک فولیک اسید سرخود بهشون بدی  و ... کلی داد و غار  که من از تو شکایت می کنم و  ... !!! گفتم مامانتون گفتن و البته یه مقدار فشار آقای T هم بالا بود ، گفت مگه مامان من  پزشکه که تو به حرفش کردی ؟! ...
یک ساعتی گذشت رفتم فشار آقای T رو چک کردم . سیستول 110 بود با مدیر تماس گرفتم که نگران نباشید مشکلی نیست و ...
اما روز اولی اصلا برخوردشون درست نبود
دیگه اینجا پا نمیذارم
دختره ی بی تربیت برگشته به من میگه ازت شکایت می کنم ! به قول درسا برو شکایت کن ببینم خِـــــر ِ کیو می چسبن! من یا تو ! 

6:30pm :

با پرسنل خداحافظی کردم و گفتم دیگه اینجا نمیام . آقای پیری خیلی اصرار کرد و قسمم داد که تصمیمم رو تغییر بدم  اما من تصمیم خودم رو گرفته بودم . من نمی تونم با کسی کار کنم که اینطور گستاخانه برخورد می کنه .
از مرکز درمانی زدم بیرون ... بارون شدیدی بود و هوا بی نظیر ...

10pm :

با امیر دوتایی یک دیس بزرگ چیپس و پنیر به علاوه ی یک ظرف قارچ کبابی درست کردیم. ظرف ها رو گذاشتیم توی فر و من تا آماده شدنشون رفتم یه دوش گرفتم . بعد با آب پرتقال زدیم تو رگ  چشمک
خیلی خوردیم . این آخر به امیر میگم ترجیحا تا کامل هضم نشده از میز و اشیاء نوک تیز دوری کن!

11:16pm :

همینطوری که داشتم خاطره ی امروز رو تایپ می کردم بدون اینکه بفهمم روی کیبورد خوابم برد و با زنگ تلفن مسعود جون از خواب پریدم . به خودم اومدم دیدم تمام صفحه پر شده از حرف "ح" !
خیلی خسته م ... میرم لالا 

 




تاریخ : سه شنبه 91/2/5 | 11:21 عصر | نویسنده : Nurse | نظر

  • آنکولوژی | اخبار وب | تیم بلاگ