سفارش تبلیغ
صبا ویژن


9:30pm :

تا حالا فقط روی پشت بام بیمارستان فارابی نرفته بودیم که رفتیم ! (البته بام 1)
(از اون بالا از نمای حیاط عکس گرفتم) 

12:56am :

احساس می کنم یه مدته که زیاد غر می زنم .
البته این احساس رو چند نفر به زور به من القا کردن .
ترجیحا از فردا کمتر حرف می زنم.

3:09pm :

یه عالمه هندونه و بادام و پسته و تخم کدو تفت داده ... صدای انفجار رو شماها نشنیدید؟!

5:07pm :

چند تکه لباس شستم
واسه شام مرغ گذاشتم
یک تکه نون سبزی خونگی خوردم
به قول امیر نمی دونم ما دوتا چمون شده از جمعه همینطوری یک ریز داریم می خوریم و سیری نداریم !
راستی امروز ترازوی بیمارستان منو 58 نشون میداد!!! 100 درصد خرابه!
میرم درس بخونم

6:50pm :

گاهی اوقات از رفتار بابا احساس می کنم از من بدش میاد یعنی چی؟  و تا مدتها اون عکس العملش رو توی ذهنم مرور می کنم و از خودم می پرسم واقعا منو دوست نداره ؟!

7PM :

 

اینقدر زود خوردمش که نفهمیدم عصرونه بود یا شام!
نکته کنکوری آشپزی : مدت زمان پخت مرغ توی فر بیشتر از مدت زمان پختش توی ماهیتابه و روی شعله هست 

9:20pm :

الان همسری یه چیزی بهم گفت که یه دنیا از احساسات بدی که 3سال منو آزار میداد با سرعت نور پر زد و رفت ... 
الان بلند اینجا داد می زنم :
خیلی بوووووووووووووووق هستی که این همه مدت گذاشتی من این حس بد رو داشته باشم . خیلی بووووووووووووووووووووووووووق . پسره ی بووووووووووووووووووووووووق . بوووق . واقعا خجالت نمیکشی ؟ بوووق . من خانومتم ها ! اونوقت 3 سال گذاشتی با این تصور به آینده نگاه کنم ؟! بوووق .
اصلا باهات قهرم !
(این یک کلمه آخر که گاهی از دهنم در میاد معمولا زیاد جدی نیست) 




تاریخ : یکشنبه 91/2/3 | 9:40 عصر | نویسنده : Nurse | نظر

  • آنکولوژی | اخبار وب | تیم بلاگ