3pm :
صبح داشتم کم کم تصمیم می گرفتم واسه پست تست نرم که درسا و فرشته با تماس هاشون نذاشتن تصمیمم عملی بشه . آخه استاد گفته بود هر وقت اومدید من امتحانتون رو میگیرم تا آخر ترم فرصت دارید . منم حالش رو نداشتم گفتم شنبه میرم اما نشد که بشه .
خلاصه ساعت 9:30 مرکز درمانی رضا بودم . بعد از امتحان 3تایی رفتیم مرکز درمانی باران ، فرشته nurse اونجاست . پیشنهاد داده بود که ما هم بریم .
رفتیم و یک شیفت کاری مجانی کار کردیم ! مدیر مرکز اوقات آزادمون رو پرسید تا برنامه ببنده ، شماره تلفن هم گرفت تا خبرمون کنه . محیطش رو دوست داشتم اما از مدیر و مدیریتش خوشم نیومد. یه جورایی طرف همیشه طلبکار بود ! هنوز نیومده شروع کرده بود به دستور دادن !
تصمیم محکمی برای رفتن یا نرفتن نگرفتم شاید به خاطر اینکه به خودم ثابت کنم صبر و قدرت تحملم چقدر هست برم.
داشتم برمیگشتم خونه که به طور ناباورانه یک پیامک از عصمت اومد :
_ گاهی اگر توانستی ، اگر خواستی ، اگر هنوز نامی از من در سر داشتی نه در دل ! در کوچه ی تنهایی من قدمی بگذار . شلوغی کوچه ظاهریست ، نترس بیا ، نگاهی پرت کن و برو ...
کجایی خانومی ؟
_ علیک سلام
مرکز درمانی
با تو هم قهرم
_ سلام یه وقت پس نیفتی ! این دفعه من قهرم!
_ قهر باش
_ حق داری ! آخه دور و ور شما شلوغه ! مثل ما تنها نیستی ! دلم واست تنگ شده ، میای خونمون ؟
_ کدوم شلوغی ؟ خیلی اخلاقت بد شده . فقط بذار دلمو خالی کنم !
از اون دفعه که اومدی تا الان خیلی خواستم زنگ بزنم ولی پشیمون شدم.
یعنی نه که قبلا خوش اخلاق باشی ولی الان دیگه یه چیزی شده روی قبلی !
تو همیشه دورت شلوغ بوده الان حس تنهایی داری ! منم با یکی یه دونه داداش توی یه خونه که اونم همیشه تا دیروقت یا سر کار هست یا دانشگاه . آخر هفته ها هم مامان و بابا میان . بقیه اوقات هم بیمارستانم یا فحش مردم میشنوم یا کتک می خورم گاهی هم یک آدم با انصاف پیدا میشه یه خسته نباشیدی ، تشکری چیزی میگه. دیگه خیلی دلم بگیره با اسما یا نسرین میرم بازار یا با حدیثه میریم پارک بدمینتون و تنیس بازی می کنیم . این تمام برنامه منه . ولی با تمام این تفاسیر احساس تنهایی نمی کنم چون همیشه همینطوری بوده
_ اگه خیلی دلت پره بیا خونمون تا با هم صحبت کنیم ! همیشه منو محکوم نکن
_ محکومی چون همیشه فقط خودتو می بینی . بقیه تا وقتی برات مهم هستن که خودت بخوای
خداییش تا حالا به کسی نگاه غیر ابزاری هم داشتی ؟!
حتی به خودت زحمت ندادی سال نو رو تبریک بگی!
_ واقعا متاسفم اینقدر راجع به من منفی فکر می کنی
_ منم متاسفم
رفتار خودت رو نگاه کن دیگران رو به منفی بافی متهم نکن
یعنی الان مثلا برات مهمه که من از تو دلخورم ؟!
عمرا اگه برات مهم باشه
فقط ناراحتی از اینکه این حرفها رو از من شنیدی الانم داری با خودت فکر می کنی خوب اینکه با من خوب برخورد نکرد بذار فکر کنم ببینم کی دیگه هست که بتونم یه جوری باهاش سر کنم !
بعد هم میری سراغ اون یکی . ماشاءالله کم آدم توی این دنیا نیست . من نباشم یکی دیگه .
تو اسمشو چی میذاری ؟ من اسمشو میذارم دید ابزاری
_ بعدا صحبت می کنیم مهمون دارم
_ نیازی نیست
(عصمت دوست دوران کودکی من هست . از کلاس دوم دبستان تا الان ... ولی فکر می کنم دیگه این دوستی دوام نیاره)
راستی 3 کیلو کاهش وزن داشتم
با خودم قرار گذاشتم به 58 برسم و تا آخر سال 91 سعی کنم 58 رو نگه دارم. الان 60 هستم . 2 کیلو دیگه باید کم بشم.
9:37pm :
اینایی که موهای بینیشون نزدیکه به قد و اندازه ی موهای سرشون برسه ، از بینی نفس می کشن ؟!
10pm :
اصلاح – شست و شو با صابون – چای زنجبیل – کرم های محافظت کننده – کوک ساعت – لالا
.: Weblog Themes By Pichak :.