11am :
آقای M ، معلم بازنشسته ، سرطان کولون با متاستاز به غده لنفاوی ، مردی مودب و مهربون که برای اولین بار شیمی درمانی می شد . نگرانی توی چشماش کاملا مشخص بود . مدام از عوارض دارو می پرسید؛ اینکه چقدر طول می کشه تا دارو از بدنش خارج بشه و... من هم با حوصله به تک تک سوال هاش جواب میدادم . به خاطر هر چیزی عذرخواهی یا تشکر می کرد .
پرسید اینجا یه کمی سرد نیست ؟ (از عوارض اگزالیپلاتین اینه که کوچکترین کاهش دما و سرما آزار دهنده هست و باعث مور مور و درد اندام میشه ) گفتم می خواید براتون پتو بندازم ؟ گفت ممنون میشم . براش پتو انداختم . صندلی آوردم و تمام مدت نزدیک تختش نشستم چون احساس کردم بی قراره ، استرس داره و نیاز به حمایت ...( حدودا 2.5 ساعت شیمی درمانی با اگزالیپلاتین زمان می بره که 0.5 ساعت اون به پرمید اختصاص داره)
چهره صمیمی و معصومی داشت . وقت خداحافظی که رسید سعی کرد تخت رو مثل قبل مرتب کنه ، در حالی که لبخند میزد تشکر کرد و رفت .
9:36pm :
امروز ساعت 7 صبح از خونه خارج شدم ساعت 4:45 بعد از ظهر برگشتم خونه دوش گرفتم نماز خوندم و ساعت 6 برای تمرین رانندگی به آموزشگاه رفتم (تا ساعت 8) ...
از رانندگی امروز راضی بودم . ترس و استرسم تقریبا نصف شده و این از نظر خودم عالی هست .
بعد از تمرین رفتم موسسه جلسه بعد رو برای روز شنبه ساعت 6-8 رزرو کردم
تا خونه پیاده اومدم . بارون میومد و هوا محشر بود . (من عاشق بارونم)
به خونه که برگشتم یه ساندویچ کوچولو با کره و مربای "به" درست کردم و چای زنجبیل دم کردم . نماز مغرب و عشا رو که خوندم با یک لیوان چای نشستم پای مینی لبتاب .
خوب الان هم که اینجام و بعد از ارسال این پست میرم سراغ vampire و لالا ...
فردا صبح قراره با حدیثه بریم پارک حجاب از اون طرف هم باید یه سر بریم دانشگاه و بعد از اونجا هم میرم بانک برای گرفتن کارت بانک سپرده ...
.: Weblog Themes By Pichak :.