سفارش تبلیغ
صبا ویژن

10:35pm :

خوب ... امروز صبح خیلی دیر از خواب بیدار شدم و فوق العاده خسته بودم . دلم می خواست بیشتر و بیشتر توی رخت خواب بمونم اما بلند شدم و مثل همیشه به بهداشت خودم رسیدم . یک قسمت vampire تماشا کردم و بعد لباس پوشیدم و حرکت کردم سمت مرکز درمانی رضا ( انکولوژی و رادیوتراپی) 

مکان خیلی تمیز ، بزرگ و با تجهیزات کاملی بود . توی راهرو ها و اتاق ها آکواریوم های بزرگی گذاشته بودن با ماهی هایی که درسا می گفت وقتی تاریک میشه لب می گیرن ! (ماهی های عاشق) قسم می خورد که اینطوری هست و دختر خاله ش از همین ها توی خونشون دارند. و دیگه بوته ها ، گل ها و گلدون های تزئینی که فضا رو خیلی دلنشین می کرد .
ما همون اول که وارد شدیم جذب آکواریوم ها شدیم . نمی دونم برای آدم هایی که مرگ رو توی یک قدمی خودشون می بینند هم این چیزها جذابیتی داره ؟!

اونجا آدم های زیادی بودن ، پیر تا جوون و حتی کم سن و سال! خیلی سخته آدم بدونه امروز یا فردا همه چیز تموم میشه ! اما واقعا اینطور هست . برای همه همینطوره ... فرقش اینه که اونا می دونن و همینطور اطرافیانشون اما ما هر روز فراموش می کنیم و به دیدن دوباره طلوع خورشید امید داریم و به اینکه فردا باز هم هستیم

... غم انگیزه ...

ولی ...

نمی دونم چرا حس خوبی به من میده ! نه اینکه از دیدن آدمهایی که درد می کشن ، می ترسن ، منتظر هستن و مرگشون نزدیک هست ! نه! بین اونها بودن منو از دنیا جدا می کنه ، آرزوهای مادی و دنیایی رو پیش چشمم ضعیف می کنه و تصمیم های معنوی توی دلم محکم میشه ...

شاید هم فراتر از این ...

اما این احساس رو دوسش دارم

فکر کردن به مرگ خوبه ... آدم رو حفظ می کنه ...

به خاطر تمام لحظاتی که فراموشش کردم حسرت می خورم ...

11:45pm :

باید برم بخوابم . فردا 2 شیفت پشت سر هم دارم (صبح و عصر)

شب خوش

 




تاریخ : شنبه 91/1/26 | 11:7 عصر | نویسنده : Nurse | نظر

  • آنکولوژی | اخبار وب | تیم بلاگ