3:23pm :
معمولا روزهای تعطیل که مامی خونه هست من غذا نمی پزم و حتی شاید توی آشپزخونه پا نذارم . ولی امروز مجبور شدم یه کمی آشپزی کنم چون مامان و بابا و امیر برای سفارش پرده بیرون رفته بودند .
بابا از برنجی که پخته بودم تعریف کرد و من در پوست خود ذوق مرگ شدم (جمله رو داشتی؟! ترکیبی بود) اما به روی خودم نیاوردم
. راستش فکر می کردم خرابش کنم چون تا حالا برای بیشتر از 3 نفر آشپزی نکرده بودم .
جدیدا احساس می کنم استرسم برای آشپزی کمتر شده که این خیلی خوبه شاید به خاطر اینکه اینقدر که خراب کردم دیگه به خرابکاری عادت کردم و برام مهم نیست که دوباره این اتفاق بیفته .
بعد از کلی فکر و مشورت و ... دارم کم کم به این نتیجه میرسم که سایپا 111 (مروارید) مشکی بخرم و بقیه پول رو بذارم جیبم یا خرج بیمه و دزدگیر و ... کنم . پولم به 206 و ریو نمیرسه همه خونواده هم با MVM مخالف هستند . روآ هم خوبه ولی من روی خودروهایی که پهناش از یه حدی بیشتر میشه کنترل ندارم !
بابا میگه دست دوم نخر . مسعود میگه دست دوم بخر . البته برای خرید دست دوم ریو هم یه کم روم فشار میاد مگر اینکه دیگه خیلی قدیمی باشه که دلم نمی خواد .
جالب اینجاست که هیچ کسی هم نمیاد به من 2 میلیون بده که همون ریو رو بخرم اما همه صاحب نظر هستند و نظریاتشون هم واجب الاجرا!
7:05pm :
یک لیوان چای با یک برش کیک تازه مامان پز میل نمودم .
روی کاناپه (همون مبل راحتی 3 نفره) دراز کشیدم و با خودم فکر می کنم. یکی از موضوعاتی که بهش فکر می کنم اینه که امروز آخرین روز تعطیلات بود و فردا باید برم کارورزی و یکی دیگه ش هم این هست که کم کم باید از مامان و بابا جدا بشیم همینطور از این سطح رفاه و...
8:10pm :
از اینکه به خاطر موضوعی که به نظرم ارزشش رو نداره و من هم روی اون کنترلی ندارم نظم ذهن و وضعیت نرمالی که توش قرار دارم به هم بریزه خیلی داغون میشم . در کل هر اتفاقی که بخواد نظم ذهنم یا محیطم رو به هم بزنه بدجوری روی من و اعصابم تأثیر میذاره . هر کاری می کنم نمی تونم باهاش کنار بیام یا نارحتی خودمو بروز ندم . تنها کاری که می تونم بکنم اینه که سکوت کنم و این یعنی اوج کنترل ! اینطور مواقع از خیلی چیزها بیزار میشم که گاهی تا مرز تنفر هم پیش میره .
مسعود از آزمون برگشت ولی بالافاصله نماز خوند و به سمت شهرستان حرکت کرد. می دونم از نظر خودش مجبور بود اما دید من فرق می کنه و این شاید به خاطر تفاوت تربیت و خونواده ای هست که توی اون بزرگ شدیم . توی خونواده ما هیچ زوری نمی تونه باعث بشه کاری که دوست نداریم انجام بدیم مگر اون خیلی خیلی پرزور باشه که آستانه ی زور و اجبار توی خونواده مسعود پایین تر از خونواده ماست . آخرش اینکه من اگر توی وضعیت مشابه بودم این کار رو نمی کردم.
خلاصه که دلخورم ...
از اول هفته منتظر آخر هفته بودم و همه ی افسردگی های طول هفته رو تحمل کردم به امید این یکی دو روز آخر اما اصلا اون چیزی نبود که انتظارش رو کشیدم . همش رویا بود و وعده های تو خالی ...
(این حباب ها آزارم میده و متأسفانه تعدادشون کم نیست)
10:15pm :
امیر بشقاب داغ درست کرده بود من هم یه کمی از اون خوردم.
روحیه م تعریفی نداره شاید برم بخوابم یا اینکه vampire تماشا کنم . این سریاله واسه من حکم مخدر رو پیدا کرده! باعث میشه به اتفاقاتی که اطرافم میفته توجهی نکنم همینطور فکرم مشغول چیزهایی نشه که برام ناراحت کننده هست
.: Weblog Themes By Pichak :.