سفارش تبلیغ
صبا ویژن


2:06pm :

وقتی اطرافم شلوغ هست ... نامرتب یا کثیف ... از همه چیز و همه کس بیزار میشم حتی خودم ..   
 آخه برداشتن یک برس از روی زمین یا گذاشتن پیراهن روی جالباسی مگه چقدر انرژی و زمان میبره که اینقدر سختتون هست ؟!
خوب نذارید دهن من باز بشه دیگه ! (خطاب به یک شخص خاص نیست لطفا اشتباه نگیرید . خطاب به خیلی هاست)
به مرگ خودم اگه یه کم مراعات منو بکنند و دائم اعصاب منو به هم نریزند از فرشته مهربون هم مهربون تر هستم

5:44pm :

حوصله م سر رفته !  از دیدن vampire  منع شدم !

10:59pm :

امیر کلاس داشت و رفت . من تنها خونه موندم . به نسرین (دختر عمه) پیام دادم که حوصله م سر رفته . گفت بیا با هم بریم بیرون . اولش تمایلی نداشتم بعد قبول کردم . اسماء (دختر عمه) هم قرار بود با ما باشه اما به قول نسرین از وسط راه ما رو پیچوند و رفت (خونه دختر دایی) . خلاصه من و نسرین با هم رفتیم پروما که البته قصد خرید هم نداشتیم فقط برای سرگرمی بود .

خیلی وقت بود که دنبال یک نشان اژدها بودم اما پیدا نمی کردم . همینطور که با نسرین صحبت می کردیم و ویترین مغازه ها رو تماشا می کردیم چشمم خورد به یک جاسوئیچی با طرح اژدها! رفتیم داخل و از فروشنده راجع به اون سوال کردیم . از نسرین نظر خواستم به خاطر رنگش که طلایی بود مخالفت کرد . قیدش رو زدیم و رفتیم جلوتر یه مغازه دیگه توی ویترینش یه پلاک اژدها گذاشته بود نسرین هم خوشش اومد رفتیم داخل و خریدیمش .

 
(وقتی اومدم خونه متوجه شدم یه زدگی کوچیک داره  اونجا به قول نسرین ذوق مرگ شده بودم خیلی دقیق نگاهش نکردم البته نورپردازی و پروژکتورهای قوی که توی فروشگاه بود چشم رو میزد و خیلی بی تأثیر نبود .
بعد از اون رفتیم طبقه 3 ، کافی شاپ نشستیم بستنی میوه ای خوردیم و بعد هم سینما 5بعدی...

خلاصه خوش گذشت به هر دوتامون
برگشتم خونه ، حدودا یک ساعت که گذشت مامان و بابا  اومدن . امیر هم قبل از من رسیده بود  ... جمعمون جمع شد ...
الان هم اون طرف نشستن و دارند راجع به پرده و ... برای قسمت پذیرایی خونه  صحبت می کنند

 

 

 




تاریخ : جمعه 91/1/25 | 12:17 صبح | نویسنده : Nurse | نظر

  • آنکولوژی | اخبار وب | تیم بلاگ