سفارش تبلیغ
صبا ویژن


2am:

الان ساعت 2 بامداد هست.
من و امیر خاگینه درست کردیم با 3 تا تخم مرغ خونگی (مامانِ مامانم = مادربزرگم از شهرستان فرستادن) یک لایه پنیر پیتزا هم روش گذاشتیم و با نون خونگی (که باز هم سوغات شهرستان می باشد) نوش جان فرمودیم .
من همچنان می خوام بیدار بمونم و ccu بخونم ...

(این سفید های روش پنیر پیتزا هست)

2:52am :

احساسی که نسبت به ccu و استادش و همینطور نوع تدریسش دارم همون احساسی هست که نسبت به کلاس شیمی و زیست دبیرستان و دبیرهاش داشتم!
الان اصلا در شرایطی نیستم که مغزم بتونه حلاجی کنه که این حس خوبی هست یا بد!

 2:40pm :

بخش ICU هستیم (من و درسا و فرشته و آقای فروغی منش)
استاد رفته نهار بخوره
ما از خستگی به چرندگویی افتادیم و به نشت های خودمون می خندیم ...مغزمون دیگه خدایی نمیکشه ! از ساعت 7 صبح ccu و بعد هم icu ...
من دیشب هم فقط 3 ساعت خوابیدم تا 8 شب هم نمی تونم برم خونه! 

8:05pm :

روز سختم تموم شد . نتیجه بد نبود . مخصوصا از رانندگی امروزم خیلی راضی بودم .
هیچ چیزی به اندازه ی یک پایان خوب خستگی رو از تن آدم نمیگیره  .
فردا صبح هم مثل امروز باید برم برای تزریق پروژسترون زن دایی ... لطفا برای دایی و زن دایی من دعا کنید که خدا بهشون یه فرزند سالم و صالح بده . خیلی هزینه کردند به خاطر داشتن فقط یک فرزند و اگر این بار هم جواب نده واقعا زندگیشون ضربه بدی می خوره




تاریخ : یکشنبه 91/2/24 | 9:0 صبح | نویسنده : Nurse | نظر

  • آنکولوژی | اخبار وب | تیم بلاگ