پروانه های بی پروا
سلامی بزرگ پس از غیبتی کوچک. شرح این روز ها در ادامه مطلب امتحانات 8 بهمن تموم شد و من بعد از شکستن شاخ غول امتحانات (زبان تخصصی - کلا من از طفولیت با هر چی مربوط به زبون میشه مشکل دارم!)، از دانشگاه یکسره رفتم ترمینال و حرکت به سوی شهرستان ... متاسفانه نتونستم لبتاب با خودم ببرم به همین خاطر فقط میومدم و کامنت ها رو چک می کردم و گاهی به وبلاگ دوستان سر می زدم . توی این مدت اتفاقات زیادی افتاد و من شدیدا مشغول بودم . اول بگم که 8 بهمن تولدم بود و همسر مهربونم منو شرمنده کردند و امسال روز تولدم رو دقیق یادشون بود من عاشق تک شاخه ی گل رز هستم ، کیک و شیرینی رو تازه به تازه دوست دارم ، و اما رنگ بنفش که رنگ مورد علاقه منه آمتیست ... کادو من یه ادکلن خیلی خوش رایحه به اسم آمتیست بود ... آمتیست یا آمیتیست اسم یک سنگ کریستال بنفش رنگ هست که از طرفی سنگ ماه تولد من هم هست اسم این ادکلن هم از این سنگ گرفته شده من این رایحه رو خیلی خیلی دوست داشتم . به نظرم یه رایحه ی کم نظیر و متفاوت داره . ممنون همسری عزیزم این چند روزی که شهرستان بودم با وجود سرماخوردگی بدی که گرفته بودم یه کمی دست به آشپزی زدم و سعی کردم یه چیزایی هم بپزم . مثلا کیک سیب و دارچین و همینطور کیک یخچالی ... اینم کیک یخچالی من با روکش شکلات و مروارید های خوراکی 19 بهمن با آقای مهندس (همسری خوبم) به مشهد برگشتیم . شب بعدش رفتیم خرید و من مانتو ، بلوز ، شال و شلوار برای ایام عید خریدم. سال گذشته دنبال رنگ سورمه ای می گشتم و پیدا نمی کردم امسال که دلم نمی خواست سورمه ای بخرم هر چه خریدم توی همین مایه های سورمه ای شد!!! (اصولا از رنگی که مد میشه خوشم نمیاد استفاده کنم ولی همسری میگه هر چی که خریدی تک هست و قشنگ همسری هم یه پیراهن برداشت که متاسفانه وقتی پوشید خیلی بهش نمیومد و مجبور شد تعویضش کنه (هرچند کارهای کلاسیک و برند پرو نداره و قابل تعویض نیست اما فروشنده بزرگواری کرد و عوضش کرد) البته بگم که آقای همسر قبلا خرید عیدش رو انجام داده بود فقط یه پیراهن می خواست که با یکی از شلوارهایی که قبلا خریده بود ست بشه که اونم اینطوری شد. روز جمعه یه اسباب کشی حسابی داشتیم و شدیدا همگی خسته شدیم . مدت کوتاهی قبل از امتحانات ترم، کمردرد های خیلی وحشتناکی سراغم اومده که سابقه نداشته ! اصلا مهم نیست که بخوام شیء سنگینی بردارم یا سبک فقط همین که یه کوچولو از کمر خم میشم بدجوری میگیره ، انگار کمرم خشک شده و به قول بنده خدا روغن کاری می خواد! خلاصه اینکه این اسباب کشی هم شد مزید بر علت ! سعی کردم با وجود کمر دردم اصلا کم نذارم چون دلم نمی خواست بقیه بگن داره ناز می کنه یا بهونه میاره اما واقعا درد داشتم و فقط سعی می کردم تحمل کنم ، متاسفانه وقتی ناراحتی یا کمبودی دارم مدام غر می زنم و ناراحتیم رو جای دیگه نشون میدم و این اصلا دست خودم نیست . از بعدازظهر شنبه کم کم معلوم شد چه بلاهایی سرم اومده ! از دیروز حتی وقتی می خوام از جا بلند بشم مثل یه زن 70 ساله باید دست بگیرم به زمین و دیوار و صندلی و ... !!! ( بدتر از همه اینکه احساس می کنم آقای همسر باور نکرده یا شاید فکر می کنه من دارم بزرگش می کنم توی این مدت خبرها و اتفاقات بد هم زیاد به گوشم رسید ( سقط جنین زن دایی رضا، افسردگی دوستم و خونه نشینی و همینطور تصمیمش برای ترک تحصیل موقتی که اصلا نتونستم بفهمم چی شد که اینطور شد و اونم دوست نداره که با من صحبت کنه ، حاملگی پوچ دختر دایی یا به عبارتی مول هیداتیفورم یا همون بچه خوره که توی عوام مشهور هست البته نوعی سرطان جفت به حساب میاد و ...) یکشنبه 23 بهمن ، شیفت های بیمارستان شروع شد . و امروز روز دومی بود که من بخش سوختگی زنان بیمارستان امام رضا (ع) شیفت بودم . فرصت بشه راجع به اونجا و بیمارانش میام و می نویسم. خیلی خسته هستم . برای امشب کافیه . شب خوش ...
همه چیز رو همونطوری برام مهیا کرده بود که من دوست دارم




)
)


