سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
متقلب ، پیروز ظاهری و بازنده واقعی - پروانه های بی پروا

پروانه های بی پروا




یک زیر زمین تاریک   ...


 با جانور های وحشتناک و آدم هایی که کمتر شبیه انسان بودند   ... 


فرار و گریز ، ترس ، اضطراب ، احساس خشم،   ...


و     ...


یک کابوس ! کابوس سیاه   ! 


از وقتی که یادم میاد . از اون موقع ها که خیلی خیلی کوچیک بودم زیاد کابوس می دیدم . حتی اون موقع که نمی دونستم کابوس چیه !



چشمام رو که باز کردم ساعت 8:20 صبح بود. گوشی همراه ، برای ساعت 8:30 تنظیم کرده بودم . تا 8:30 که آلارم به صدا دراومد توی رخت خواب موندم و مثل همیشه با خودم فکر می کردم که چرا؟! و مثل همیشه بدون نتیجه از رخت خواب خارج شدم ، صورتم رو شستم و لباسم رو تعویض کردم .


ساعت 10 امتحان پایان ترم ICU داشتم .


امتحان ICU ...


خلاف قول استاد (که گفته بود سوالات تستی خواهد بود) نیمی از سوالات کاملا تشریحی بود . اما باز هم بد نبود و من تونستم غالب سوالات رو جواب درست بدم.


الی انتظار داشت جواب سوالات رو بهش برسونم اما من باز هم مثل سابق بدون توجه به این چیزا ، امتحان رو دادم و از جلسه امتحان خارج شدم .


بعد از امتحان ...


منتظر موندم تا الی و حدیثه امتحانشون رو تموم کنند و به من ملحق بشن .


الی ناراحت بود و با ناراحتی گفت : چرا نذاشتی سوالات تشریحی رو از روی برگه ت بنویسم ؟! گفتم : مگه از روی برگه ی من می نوشتی ؟! گفت : نه پس از روی برگه ی عمه ت می نوشتم !


حالم خیلی خوب نبود و حوصله حرف زدن نداشتم چند تا جمله دست و پا شکسته و داغون بهش گفتم اندازه ای که فقط موضوع کش نیاد.


حدیثه که داشت به حرفهای ما گوش می کرد با عصبانیت جلو اومد و به الی گفت : یعنی چی این حرف ؟! این چه انتظاری هست که تو داری ؟! ...


چند جمله دیگه هم گفت که من دقیق گوش ندادم و سعی کردم با عوض کردن موضوع کاری بکنم که فقط دعوا نشه چون اصلا حوصله اوقات تلخ و اعصاب خورد رو نداشتم . به همین خاطر پریدم وسط حرفاشون ، به الی گفتم جزوه مدیریت منو با خودت آوردی ؟ گفت آره و دست کرد توی کیفش ، کلاسورم رو درآورد به من داد . با ناراحتی گفت : من میرم سالن مطالعه ؛ خداحافظ


با حدیثه راه افتادیم سمت خروجی دانشگاه ...


در مسیر ...


به حدیثه گفتم : الی ناراحت شد ولی مهم نیست . حدیثه گفت : از کی ناراحت شد ؟ گفتم از اینکه توی امتحان بهش تقلب نرسوندم و از اینکه تو اونطوری صحبت کردی اما مهم نیست گاهی خوبه که آدم ناراحت بشه


از حدیثه جدا شدم و حرکت کردم سمت خونه . همش با خودم توی این فکر بودم چرا نمی تونم مثل حدیثه راحت حرفمو بگم : " دلم نمی خواد ، دوست ندارم ، نه تقلب کنم و نه به کسی برسونم" ...


نمی خوام اگر حتی یک ریال قرار باشه از این مدرک توی جیبم بره حروم باشه !


راستش از آینده ی نسلم میترسم شاید خیلی بیشتر از آخرت خودم. 


کسی که با تقلب پیروز میشه ، به یک پیروزی ظاهری و پوچ رسیده و در حقیقت متقلب بازنده ی واقعیست.


اگر تمام بچه های دانشگاه و تمام دنیا هم تقلب کنند باز هم حکم همون حکم هست و چیزی عوض نمیشه .


پولی که از چنین مدرکی که با تقلب به دست اومده حاصل میشه با پول دزدی فرقی نداره !


حرام است مسلمان ... حرام ...




پیوست 1:

وقتی رسیدم خونه با آقای همسر در مورد کابوسم حرف زدم و ایشون خیلی خیلی مهربانانه با من صحبت کرد و با حرفاش آرامش خیلی قشنگی توی دلم کاشت ... ممنون همسر عزیزمبووووس


پیوست 2:


یک پیامک برای الی فرستادم و در مورد تقلب و عواقبش توضیح دادم و خواستم که دیگه از من چنین چیزی نخوادنکته بین



پیوست 3: 


الان دارم از دانشگاه میام (ساعت 16 تا 18 کلاس بحران و فوریت داشتم) . بعد از کلاس الی اومد جلو و گفت یه خبر خوب بهت بدم ؟ گفتم بگو . گفت : توبه کردم . دیگه تقلب نمی کنم . بعد از ظهر هم امتحان (چشم) داشتم و حتی یک کلمه هم تقلب نکردم . منم کلی خوشحال شدم و گفتم آفرین دختر خوبآفرین


نوشته شده در یکشنبه 11/10/90ساعت 3:4 عصر توسط پرستار (دانشجوی کارشناسی پرستاری)| نظرات ( ) |