پروانه های بی پروا
... - من : می دونستی که امسال سال کبیسه هست ؟ - تو : خب چه خاصیتی داره ؟ - من : یه روز بیشتر داره دیگه ! اونایی که 30 اسفند به دنیا اومدن می تونن امسال روز تولد خودشون جشن بگیرند بعد از یه مکث - تو : شهر ما غرق خیال است کجایی آقا؟ / سومین جمعه سال است کجایی آقا؟ تا به کی نو شدن سال بدون تو بود / دلخوشی بی تو محال است کجایی آقا؟ - من : دل منم گرفت :( - من : یکی از چیزهایی که خیلی خوب توی زندگی درکش کردم اینه که آدم هر چی تصمیم های بزرگتر و درست تر و خدایی تری میگیره ، شیطون بیشتر اطرافش میپلکه! - تو : به همون نسبت هم خدا بیشتر کمکش می کنه - من : خب پس شاید من آدم بدی هستم . می دونی یاد اون ماجرا افتادم که میگه : یه روز شخصی شیطون رو میبینه که زنجیر ها و طناب های کلفت و نازک رو با خودش حمل می کنه . شخص از شیطون می پرسه اینها چیه ؟ شیطون جواب میده با این طناب ها و زنجیر ها مردم رو به بی راهه می کشونم (با اینها دام برای مومنین میذارم) . شخص در مورد هرکدوم از زنجیر ها و طناب ها می پرسه و در آخر میگه پس مال من کدومه ؟ شیطون میگه تو نیاز به طناب و دام نداری خودت بدون این چیزها دنبال من میای ! ... - تو : خدا و ولیّ خدا با یک زندگی سالم و آبرومند و پرنشاط که مخالف نیستن . ما هم که بیشتر از این نمی خوایم . پس دلگیری معنا نداره - من : از خودم دلگیر شدم نه از زندگی - تو : اشتباه کردم باهات درد دل کردم - من : نه عزیزم ! خوب کردی . تازه تو که اصلا چیزی نگفتی . فقط گفتی دلت گرفته . من از دل گرفته ی تو دلگیر نشدم . اون شعر کوتاه در مورد آقا و جمعه و ... که گفتی ... یاد چیزایی افتادم که دلم گرفت - تو : یاد چی افتادی که دلت گرفت ؟ - من : یاد اینکه روز عقدمون گفتم : آقاجون زندگیمون نذر قدمهات . یه نگاه کردم دیدم امروزم کمتر به اون حرفی که زدم شباهت داره - من : اما ... یه مدتی هست که وقتی می خوام به عقبتر فکر کنم ، دوران قبل از ازدواج رو خیلی بی اهمیت و خاکستری می بینم ! انگار یه کتاب داستان بوده که خوندم و گذاشتمش کنار . بیشتر که فکر می کنم می بینم با تمام سختی های دوران تاهل، اصلا دوران قبل از ازدواج رو دوست ندارم حتی خاطرات خیلی خوب اون دوران هم برام کمرنگه . یه مقدار بیشتر و بهتر که فکر می کنم می بینم ازدواج مثل یک تولد می مونه (برای من که اینطوری بوده و هست) . عمیق تر که فکر می کنم می بینم که *تو* توی این چند ماه اخیر و مخصوصا این چند روزی که از سال 91 گذشته خیلی ماه تر شدی بیشتر دوستت میدارم - تو : (ذوق کردی ، چشمات برق میزنه و از اون لبخندها روی لبت نشسته) - من : ! داره بارون میاد ! دیشب سومین سالگرد ازدواجمون بود 3 سال گذشت ... و امروز اولین روز از چهارمین سال زندگی مشترکمون هست اینم کیکی که دیشب آقای همسر به این مناسبت زحمتش رو کشیده بودن و با چای و میوه بعد افطار صرف شد . جای شما خالی (کیکمون رفته توی قاب اینم یه عکس از خودمون البته با افکت (ضرب شده روی سکه






)

زیاد کنجکاوی نکنیدچیز زیادی معلوم نیست)





