سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
دل نوشته های اعتقادی (خانم پرستار) - پروانه های بی پروا

پروانه های بی پروا

   1   2      >

خدایا پشیمانم ... خدایا توبه می کنم از زشتی ها ...


خدایا می دانم که بدترین بنده ی تو بوده ام . تو بزرگی ، به بزرگی ات مرا ببخش و توبه مرا بپذیر و چون "حر" که پاک گرداندی او را از سیاهی ها، مرا نیز بپذیر ، ای بخشاینده ی مهربان .


خدایا آبرویم را در 2 دنیا حفظ کن و رسوایم نساز ، یا ستار العیوب .


انی کنت من الظالمین


انی کنت من الظالمین



نوشته شده در سه شنبه 15/9/90ساعت 7:46 عصر توسط پرستار (دانشجوی کارشناسی پرستاری)| نظرات ( ) |

 


همیشه وقتی به شدت توی کارهای دنیایی غرق شدم یهو یک تلنگر میاد و همه ی این سفره ای که برای خودم پهن کردم رو میریزه به هم و همه چیز رو در هم میشکنه.


... فکر مرگ ... . کاش همیشه باشه نه گهگاه ...


اونوقت به خودم میام و میگم : داری چی کار می کنی ؟؟؟ قرار نیست همیشه اینجا بمونی ها ! حواست هست؟!



این همه بدو بدو واسه دنیا که چی بشه ؟؟؟ یه فکری واسه اون دنیا بکن ...



فکر زمان مرگ ... چه وقت قراره اتفاق بیفته؟ اون موقع چند سال دارم ؟ چطور آدمی هستم ؟ زندگیم چطوریه؟ ...


فکر بعد از مرگ ... بعد از من چی میشه؟ چی به سر خانواده م میاد؟ شوهرم؟ اگه اون موقع فرزندی داشته باشم چی به سر اون میاد ؟ چه کسی تربیتش می کنه؟ چطوری تربیتش می کنه؟ ...  



یاد دختر عمه هام می افتم ... بعد از مرگ عمه، هیچ کس نتونست دست مادری به سرشون بکشه و اونطور که باید تربیتشون کنه ! خدا نکنه سر فرزند من چنین بلایی بیاد!




دوباره به خودم میام ...


به خودم میگم :


 آهای ! تو که هنوز هم فکرت توی دنیاست !


حتی وقتی به مرگ هم فکر می کنی باز هم حواست به تعلقات دنیایی هست !


همه رو بسپار به خدا ... فقط خدا ... تو فقط اطاعت کن ... والسلام




نوشته شده در دوشنبه 30/8/90ساعت 11:0 صبح توسط پرستار (دانشجوی کارشناسی پرستاری)| نظرات ( ) |

دست خودم نیست ...


دست خودم نیست که وقتی تو را روی آن صندلی چرخ دار می بینم که سالهاست همراه و همسفرت شده ، هم ذوق می کنم و هم چشمانم خیس می شود ... از فکر پاهایت که زودتر از تو عزم فردوس کردند و کمتر از تو توان ماندن داشتند ...




دست خودم نیست که وقتی از تو و دوستانت می شنوم بغض گلویم را می فشارد و هیچ نمی تواند جلو باران اشک هایم را بگیرد .



سرفه هایت دل سیاهم را می خراشد و به یادم می آورد که چقدر دور شده ام و تنها یک جمله در آن حال توانم گفت : ای کاش ... .


و بعد تمام وجودم پر می شود از ای کاش های کوچک و بزرگ که از دست داده ام یا دستم از آن کوتاه است .



از شما خجالت می کشم ...


نمی دانم مرا خواهید بخشید ؟!



به من بگو ... به من بگو ای دلاور ، از درد های جسمت و از دردهای روح بزرگت ...


نبینم دردت ای جانان که درمانی ندارم


نبینم اشکت ای جانان که من جانی ندارم



می دانم گله مندی و می دانم دلگیری ...



ای شیر زن ، نکند بر ذهنت گذشته باشد که درد های دل دردمند تو و صبوری ات را از یاد برده ام !


یادم هست و فراموش نمی کنم تو را ...


می دانم دلی داری پر ز درد که هیچکس جز خدا از تمامیت آن آگاه نیست . خوب به یاد دارم که چگونه دوش به دوش مردان اسلحه به دست گرفتی و به یاد دارم صبرت را بر داغ فرزندانت ، همسرت ، پدرت و برادرانت .


و چه خوش گفت که : از دامن زن ، مرد به معراج می رود .






من امروز و در این لحظه تا پایان زندگی ام به شما و دوستان شهیدتان قول می دهم که هرگز فراموش نکنم.


من به فرزندم خواهم آموخت که آزادی دروغین را نپذیرد و آزاده زندگی کند . به او خواهم آموخت راه و رسم تو را ... خواهم آموخت ... 


نوشته شده در سه شنبه 5/7/90ساعت 11:56 عصر توسط پرستار (دانشجوی کارشناسی پرستاری)| نظرات ( ) |

یه روزی ... آهنگ موبایلم اونو صدا میزد


یه روزی ... صدای ضبط تاکسی که ترانه های ناجور میذاشت آزارم میداد تا حدی که دلم می خواست گریه کنم


یه روزی ... وقتی با اسم آقا شوخی میشد از کوره در می رفتم و امکان نداشت ساکت بمونم


یه روزی ... اگه نمازم قضا میشد دلم بدجوری می گرفت


یه روزی ... وقتی حتی گردی کامل صورتم که پوشوندنش واجب نیست رو نامحرم میدید حس خوبی نداشتم و سریع خودمو می پوشوندم


یه روزی ... شب های جمعه جایی جز مسجد نداشتم


یه روزی ... مال و ثروت ذره ای اهمیت نداشت


یه روزی ... درس که می خوندم واقعا احساس می کردم عبادته


یه روزی بود که اینقدر توی باتلاق دنیا فرو نرفته بودم


از خودم بدم میاد ... دلم می خواد از خودم فرار کنم و دیگه به اون روز فکر نکنم !!! (شاید اگه فکر کنم از اول همین اندازه بد بودم اینقدر وجدانم ناآروم نباشه)


هنوز شیرینی اون روزهای خوب رو زیر زبونم حس می کنم


خدایا کمکم کن . دستم رو بگیر و نذار غرق بشم ... آمین


نوشته شده در چهارشنبه 30/6/90ساعت 10:53 صبح توسط پرستار (دانشجوی کارشناسی پرستاری)| نظرات ( ) |


خواستم دستانم را بلند کنم ... زنجیر های محکم و سنگینی را حس کردم که گویی مانع می شد


خواستم پا از زمین بردارم ... پاهایم تکان نمی خورد ، احساس کردم هر لحظه بیشتر فرو می روم ! گویی در باتلاق دنیا اسیر شده ام 


مدتی است این حس را دارم ، که هر لحظه بیشتر و بیشتر فرو می روم


دلم می خواهد فریاد کشم :


آی دنیا !!! بند و گل و لای خود را از پای من بگشای ! بگذار دستانم آسمان را هم حس کند


(نوشته شده در : تهران - ولیعصر - پشت ترافیک)



 


نوشته شده در جمعه 31/4/90ساعت 7:46 عصر توسط پرستار (دانشجوی کارشناسی پرستاری)| نظرات ( ) |

ترم پیش ارائه مطلبی (به اصطلاح کنفرانسی) داشتم راجع به Breast feeding مدرک داشتن که در ابتدای بحث از دیدگاه قرآن و احادیث این مطلب رو بررسی کردم و بعد به نکات علمی پرداختم ...


بعد از ارائه، آقای شهری  (یکی از همکلاسی ها) جلو اومد و خیلی مودبانه خواست که انتقادی از ارائه من داشته باشه . گفت فکر می کنم بهتر بود به جای اینکه بگید و بنویسید - تغذیه با شیر مادر از دیدگاه قرآن و احادیث - می نوشتید Breast feeding از دیدگاه قرآن و احادیث ، اینطوری جذاب تر بود و علاوه بر این فکر می کنم اگر اینطوری گفته بشه بچه ها براشون جالبتر هست که بدونند یک اصطلاح علمی به این صورت توی قرآن آورده شده ... و خیلی حرفهای دیگه که منظورش این بود که قرآن و احادیث از دید جوون های امروز سند نیست بیشتر دوست دارند با علم چیزی بهشون اثبات بشه و اگر دستور از دیدگاه علمی باشه بیشتر بهش دقیق میشن ...


انگار که من بیام تازه با علم ناقص بشر ، قرآن رو هم ثابت کنم!!! یا اینکه برای قرآن با اصطلاحات و کلمات غربی جذابیت ایجاد کنم !!! اونم به جوونهایی که مسلمون هستند !!!گیج شدم البته با اوضاع و احوالی که بین ما جوون ها هست نه تنها حرفشون اشتباه نبود بلکه متاسفانه درست فرمودند !


اما واقعا چرا؟! نکته بین چرا وقتی از قول پیامبر و ائمه و قرآن و ... مطلبی میگیم یا می نویسیم خیلی کمتر مورد توجه قرار میگیره تا وقتی که از قول یک دانشمند یا یک پزشک ؟!


ما معمولا سخنان و دستورات دینی رو صرفا دینی می دونیم و صرفا یک دستورالعمل ارشادی و اخلاقی !!!قابل بخشش نیست


همین موضوع خواب بین الطلوعین که فراوون نهی شده ... چند نفرمون عمل می کنیم ؟! نهایتش میگیم: ااا واقعا ؟! چه جالب !باید فکر کرد اما اگر یک پزشک یا پرستار با دلایل علمی به ما چنین تجویزی می کرد اونوقت چطور؟ مطمئنم بیشتر سعی می کردیم رعایت کنیم! (وای بر ما)


 کم دیدیم دستوراتی که توی قرآن یا روایات اومده بعد ها از لحاظ علمی دلایل محکمی براش مطرح شده که ما خوشحال یا متعجب شدیم ؟! (حرام بودن گوشت خوک یکیش ... که امروز از نظر علمی و پزشکی خوردن گوشت این حیوون نهی شده و کلی بیماری های عجیب غریب و خطرناک رو که باعثش میشه شناسایی کردند ... دلیل مستحب بودن طولانی کردن سجده ، وضو، غسل و ... و ... )


مگر نه اینکه اسلام دین سلامتی هست ؟! مگر نه اینکه دستورات قرآن و ائمه و پیامبر از جانب خداست ؟! مگر نه اینکه آفریننده ی ما همین خداوندی است که محمد (ص) رو به پیامبری برگزید و راهنمای زندگی رو در قالب کتاب آسمانی (قرآن) بر پیامبرش نازل کرد ؟! مگر نه اینکه خداوند از همه به ما مهربان تر هست ؟! مگر نه اینکه خداوند عالم هست به همه چیز (همه چیز می دونی یعنی چی؟!!!!)  ؟!  مگر نه اینکه ... ؟!


شک داریم ؟!


اسلام راهنمای زندگی هست و تنها به انسان به عنوان یک موجود تک بعدی نگاه نمی کنه ! تنها به بعد روحانی انسان متکی نیست ! (هر چند حقیقت انسان تنها بعد روحانی اوست اما اسلام انسان رو تک بعدی نمی بینه چرا که بعد مادی بر بعد معنوی و روحانی موثر هست و این دو در دنیا با هم ارتباط بسیار نزدیک و موثری دارند) ...


وای بر ما که فراموش کردیم و می کنیم !!!


نوشته شده در شنبه 17/2/90ساعت 11:23 عصر توسط پرستار (دانشجوی کارشناسی پرستاری)| نظرات ( ) |

خدایا ...


حکمت قدمهایی که برایم برمی داری را بر من آشکار کن تا درهایی که به سویم می گشایی را ندانسته نبندم و درهایی که به رویم می بندی را به اصرار نگشایم ...


آمین ...


نوشته شده در یکشنبه 22/12/89ساعت 5:41 عصر توسط پرستار (دانشجوی کارشناسی پرستاری)| نظرات ( ) |

چقدر عمر زود میگذره !


دانشگاه هم رفتیم ، ازدواج هم کردیم ، بچه دار هم میشیم، ...


از این همه زمان که صرف درس و کلاس و کتاب و دفتر کردیم که عمده عمرمون بود چیزی واسه اون دنیا هم فرستادیم ؟!


شهدا با وضو می رفتن سر کلاس درس ! ما چی ؟! با چه نیتی رفتیم ؟! با چه حالتی رفتیم ؟! چی کار کردیم؟!


می ترسم این مدت رو با کارهای خطا (تقلب دادن و تقلب گرفتن و دلی شکستن و حسادت و رعایت نکردن احترام دیگران مخصوصا اساتیدمون و ...) همش گناه شده باشه و اون دنیا مجازات این همه عمر تلف شده رو بکشیم! اصلا همین که بدون نیت هم رفته باشیم خودش مجازات داره و باید جواب بدیم که با عمری که بهمون دادن چه کردیم ؟!


کاش از همین لحظه خوب باشیم ...


نوشته شده در چهارشنبه 19/8/89ساعت 3:19 عصر توسط پرستار (دانشجوی کارشناسی پرستاری)| نظرات ( ) |

گاهی با خودم میگم :


چه دنیای مزحکی !


توی دوران بچگی و نوجوونی هیچ وقت یک پرستار رو از نزدیک ندیدم ،همیشه دوست داشتم یه روز یکی از اون پرستارهای  که "روز پرستار" توی تلویزیون و رسانه های مختلف با یک لبخند روی لبشون نشونشون میدن رو از نزدیک ببینم و چند جمله ای از خودش و کارش بپرسم ...


اینطور نشد ...


و حالا ...


حالا خودم یکی از اونها شدم ، وارد دنیای پرستاری شدم بدون اینکه اراده کنم ! و از همون روز اول جز سختی و دردسر و تحقیر چیزی از اطرافیانم ، بعضی از مردمم و بعضی از مسئولین ندیدم !


با دیدن لبخند بیمارم خندیدم و شاد شدم و از ناراحتی و دردش رنج کشیدم و گاها اشک ریختم ...


و استرس و اضطراب روز و شب آرومم نگذاشته و نمیذاره !


...


چه دنیای مزحکی !


نوشته شده در شنبه 17/7/89ساعت 12:10 صبح توسط پرستار (دانشجوی کارشناسی پرستاری)| نظرات ( ) |

ابتدا به ساکن بخوانید : لطفا اشتباه نکنید !!! بین دل بستن با خواستن و دوست داشتن تفاوت بسیار است


دل بستگی های شما چیست ؟
اگر بزرگترین چیزی که آرزوی داشتنش را در سر می پرورانید را در اختیارتان بگذارند و به شما بگویند که تنها همین امروز صاحب این آرزو هستید ... آیا می توانید به آن دل ببندید ؟! آن آرزو پیش چشمانتان چقدر ارزش خواهد داشت ؟!
خودتان را تصور کنید : ...
امروز صبح که از خواب برخواستید به شما بالاترین مقام علمی و جهانی که حتی فکرش برایتان آسان نمی نمود اعطا می شود . یک خانه ی بزرگ و ویلایی و بسیار زیبا و مجلل با تمام امکانات مدرن برای شما فراهم شده است که در پارکینگ این خانه انواعی از مدل بالاترین ، زیباترین و قیمتی ترین اتوموبیل ها پارک شده است ، شما بهترین لباس های دنیا را به تن دارید . مهربان ترین ، زیباترین و دوست داشتنی ترین همسر ... ، فرزندانی باهوش و صالح ... ، پردرآمدترین شغل ممکن ... ،  و شما مورد احترام تمام مردم و دوست داشتنی ترین و آرمانی ترین فرد دنیا هستید ... خلاصه شما صاحب تمام ترین های دنیا می باشید ... اما فقط و فقط همین امروز ... !
آسمان که غروب سرخش را پیش چشمانتان به نمایش بگذارد همه چیز پایان می یابد ... همه چیز ... و شما دیگر هیچ ندارید ...
حال به من بگویید می توانید به چنین زندگی ، اسباب و وسایل ، جاه و مقام دل ببندید ؟!
می توانید از چیزهایی که تا چند ساعت یا چند لحظه ی دیگر نابود می شوند لذت ببرید؟!
... بیدار شوید ... همه چیز خواب بود و رویا ...
... اما در دنیای امروز ...
اگر بدانی همسرت که بسیار شیفته و عاشقش هستی فقط برای مدت کوتاهی با توست و هر لحظه ممکن است دیگر از برای تو نباشد ... باز هم می توانی دل بسته ی او باشی ؟!
اگر بدانی همسرت نیز چون دیگر اشیاء و وسایل این دنیا فانی است و فقط و فقط این دنیا برای تو هست و بس ... (که البته برخی حتی همین دنیا هم برای تو باقی نمی مانند !!!)
حقیقتا می توانی دل ببندی ؟؟؟؟!!! اگر می توانی ... تو آدم همین دنیا هستی  ...
اما...
اگر بدانی که همسر دوست داشتنی تو از همین امروز تا آخرت و تا ابدیت و در آن دنیا و تا هر جایی که فکرش را هم نتوانی بکنی برای تو می ماند ...
اگر همسرت نیز چون تو مشتاق باشد که در آن دنیا و تا ابدیت ، هر جا که باشی و به هر قیمتی با تو و برای تو بماند ...
حال چه ؟
من می دانم ... بیش از همیشه دل بسته و وابسته و عاشقش خواهی شد ... درست می گویم ؟
اگر بدانی منزلی که از درآمد حلال و طیب خود با زحمت و تلاش خود ساخته ای و خشت خشت آن را با نام  نیک الله روی هم گذاشته ای - هر چند ناچیز و حقیر باشد -  در آن دنیا تبدیل به کاخی می شود که خانه ای که دقایقی پیش با هم در رویاها تصورش کردیم در برابرش کوخی بیش نیست ...
حال چه ؟!
اگر هر کاری حتی درس خواندن و پیشرفت علمی تو ، حتی پول و ثروت تو ، حتی خوردن و خوابیدن تو ، خالصانه با یاد خدا و برای خدا باشد مسلما فقط در اینجا و در این دنیا باعث شوق و آسودگی تو نخواهد بود و همیشه برایت باقی خواهد ماند ... (شک نداشته باش که بیش از آن نسیبت خواهد شد)
دوست من ...
خورشید امروز دیر یا زود غروب خواهد کرد و دیگر هیچگاه بر نمی تابد ...
برخیز ... از این خواب و رویا بیرون بیا ... برخیز و زندگی ات را طوری دیگر بساز ... آن طور که همیشه برایت بماند ...
برای خدا زندگی کن که همه چیز جز او فانیست ...
خداوند به تو که بنده و عزیزش هستی وعده هایی داده که حقانیتش ثابت شده و برای تو که هنوز نمی دانی ! ثابت خواهد شد ...
که اگر از متقین باشی تنها رضایت آفریدگارت برای تو کافی است و لا غیر ...


نوشته شده در دوشنبه 1/6/89ساعت 6:27 عصر توسط پرستار (دانشجوی کارشناسی پرستاری)| نظرات ( ) |

   1   2      >